روزی که پدرم سبیل هایش را تراشید - تاریخ: 1399/6/22 ساعت: 22:26
پدرم هر موقع میخواست من یا فرد دیگری از اعضای خانواده را خیلی جدی تهدید کند میگفت اگر فلان کار را انجام بدهی سبیلهایم را میتراشم. همینطور هر وقتی میخواست سر یک موضوع خیلی مهم شرطبندی کند میگفت
کاردستی - تاریخ: 1399/6/22 ساعت: 22:26
یکی از آرزوهای من در دوران مدرسه درست کردن کاردستی بود. که البته هیچوقت هم برآورده نشد. دلیلش این بود که پدرم همیشه با انواع روشهای چماق و هویج من را قانع (و احتمالا مجبور) میکرد که کاردستیهایی که
کرونا آمد. - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
مهاجرت کردن خودش یک جور قرنطینه و انزوای اجتماعی بود. با آمدن کرونا فقط حلقههای قرنطینه تنگتر شد.
امروز شنبه بود. - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
امروز شنبه بود. بعد از گذشت یک هفته هوای ابری و بارانی بالاخره آسمان صاف شده بود و آفتاب از پشت پنجره به داخل خانه میبارید. دیشب داشتم به یک ویدیوی آموزشی نگاه میکردم که چطور در عصر کرونا سعی کنیم ه
قوطی کبریت - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
من همیشه موافق ایده زندگی در یک آپارتمان کوچک و گذراندن تمام روزهایم در کافه و پارک و شرکت و خیابان و رستوران بودم. ولی الآن در این قرنطینه واقعا دلم میخواهد به جای زندگی در این جعبه کبریت کنونی، در یک خانه ویلایی بزرگ زندگی میکردم. به همراه کتابخانه و اتاق مخصوص نوشتن و اتاق فیلم و سونا و استخر و ی...
روزگار کرونا - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
چند وقتی پیش یکی نوشته بود که زندگیمان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمانهای کوری و طاعون شده. این حرف کمکم دارد از طنز به واقعیت تبدیل میشود. انگار امیدی به دولتها هم نیست. دکتر فاوچی
چهارم آوریل - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
حدود سه روز است که از خانه بیرون نرفتهام. روزهای قبل حداقل برای پیادهروی یا دویدن یا دور شهر با ماشین چرخ زدن بیرون میرفتم. ولی انگاری تحقیقات جدید نشان میدهد که ویروس بیشتر از آنچیزی که قبلا فکرش
از دو که حرف میزنم - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:30
امروز بالاخره بعد از گذشت پنج روز از خانه خارج شدم. وقتی که نسیم خنک و مطبوع بیرون پوست تنم را لمس کرد از شدت هیجان به نفس نفس افتادم. سوار ماشین شدم و صدای موزیک را زیاد کردم و بعد انداختم توی بزرگرا
من هنوز زندهام کثافتها - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 13:42
یک. شاید من باید به نوشتن بر گردم. دلم برای نوشتن تنگ شده است. اینجا ساعت یازده و چهل دقیقه شب است و الآن صدای اتوبوسی میآید که در کنار آپارتمان من متوقف شده است تا مسافرهای آخر شب را سوار کند. زندگی
زندگی خروشوفکایی - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 13:42
من از ترموستات بخاری آپارتمانم متنفرم. آپارتمانم با این ترموستات غمگین و تنها مرا یاد آپارتمانهای کمونیستی خروشوفکای شوروی میاندازد. به همان اندازه مغموم، به همان اندازه خاکستری.تا حالا یکی دو بار خ
شیخ آهنین - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 13:42
صاحب استیک هاوس سر میز ما آمد و برای اینکه از ما خیلی خوشش آمده بود گفت بهترین گارسون رستوران را به ما اختصاص میدهد تا سرویس ویژه برایمان فراهم کند. من منتظر یک برد پیت پاپیون زده یا امبر هرد بلوند و
کتابفروشی آقای رضایی و تخم مرغ شانسی کیندر - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:06
آقای رضایی دوست پدرم بود که تو یک پاساژ تاریک و تا حدودی غمگین راسته خیابان اصلی گوهردشت کرج یک کتابفروشی دنج و هیجانانگیز داشت. همیشه وقتی با پدرم به آنجا میرفتیم انگار وارد دنیای عجایب شده باشم.
پیکان سپر جوشن - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 11:11
سکانس اول: پدرم علاقه مفرطی به ماشین پیکان داشت. میگفت تکنولوژی پیکان برای کشور انگلیس است و برای همین پیکان یک سر و گردن از بقیه ماشینها بالاتر است. کشورهای دیگر از ژاپن بگیرید تا آلمان و آمریکا، ه
لقمه قاضی - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 11:11
u202bساعت هفت عصر یک روز پاییزی است و من باید بروم استارباکس تا فصل هشتم کتاب زلزله را بخوانم. برای اینکه فردا قرار است آن را درس بدهم و هنوز یک عالمه اسلاید باید آماده کنم.در یخچال را باز کردم. میخواستم
صندلی فکسنی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
یکی از جمعههای پاییز 83 پدرم به خانه آمد و گفت یک روش جدید یاد گرفته است برای اینکه رتبه کنکور من زیر صد بشود و دانشگاه شریف قبول شوم. ازش پرسیدم چه روشی است. گفت سوار ماشین شوم و باهاش بروم تا بفهمم
مرثیهای برای چروکی چیف - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
ارواح سرگردانی که در دنیاهای مجزا و مختلف زندگی میکنند نمیتوانند همدیگر را ببینید و یا با هم حرف بزنند. هیچ رابطهای نمیتواند بین دو روح سرگردان در دو دنیای موازی وجود داشته باشد. این قانون تنها شا
نوشتن، فرود آمدن در صف مردگان - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
همیشه یک عالمه آدم به من هجوم میآورند و میگویند قبلاها بهتر مینوشتی و الآن فقط شعر و وعر مینویسی. میخواهم بگویم که به درک که چنین فکر میکنید. من یک موجود بیولوژیک هستم که در ادامه پستی بلندیهای
دانشجوی عشق - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
پدرم علاقه زیادی داشت که خاطرات دوران جوانیاش را برای من تعریف کند. خاطرات دورانی جوانی پدرم به تعداد انگشتشماری محدود بود و برای همین پدرم هر کدام از خاطرات دوران جوانیاش را برای من به اندازه یک م
تئوری ارتعاشات - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
برای بحث مهندسی زلزله که این ترم دارم آن را درس میدهم مشغول خواندن تئوری ارتعاشات هستم و اینکه چطور میشود معادله تغییر مکان اجسامی که در حال ارتعاش هستند را محاسبه کرد. خیلی معادلات هیجانانگیز و هوشمندانهای هستند. نبوغ آدمهایی که آنها را برای اولین بار بسط دادهاند باید ستود.
بازگشت به رینگ بوکس - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
این آخر هفته به یک پنل نویسندگان دعوت شدهام که درباره نوشتن کتابهایم و روند چاپ آنها توضیح دهم. وقتی که صاحب موسسه برای شرکت در پنل برایم دعوتنامه فرستاد داشتم از خوشحالی بال در میآوردم. حس بوکسوری را داشتم که سی سال از آخرین مبارزهاش گذشته است و حالا کاملا به دست فراموشی سپرده شده است. زندگی نکبتبا...