ماجرای نه چندان خوشایند یک رادیوی سنهایزر
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
پدرم علاقه مفرطی به رادیو و تمام چیزهای مرتبط با آن داشت. یکی از سوراخ سنبههای بازار تهران مربوط به فروش رادیوهای ترانزیستوری و لامپی و قطعات نایاب آنها بود. هر موقع پدرم گذرش به آنجا میافتاد آنچنا
فانتزی ایران گردی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
یکی از فانتزیهای پدرم این بود که همه خانواده برای تعطیلات نوروز سوار پیکان زرد رنگمان بشویم و دور ایران مسافرت کنیم. همیشه اوایل اسفند پدرم وارد مرحله برنامهریزی سفر میشد. یک اطلس قدیمی و پاره پوره
موازی بودگی
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
ما دو خط موازی هستیمکه نه در دنیای ریاضینه در دنیای فیزیکو نه در دنیای آدمهابه هم نمیرسیملعنت به قوانین طبیعت
یادداشتهای ساکن آپارتمان شماره 203
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
سیزدهم اکتبر. امروز صبح ساعت هشت از خانه بیرون زدم و در کوچه پس کوچههای اطراف آپارتمانم دویدم. همان مسیر همیشگی را انتخاب کردم. از خیابان بلویو به خیابان دمون، خیابان اسکینکر، و بعد هم جاده کلیتون. پ
یک مسافر تنها در یک شهر غولپیکر و سرد
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
ساعت پنج صبح است. من یک مسافر تنها در یک شهر غولپیکر و سرد هستم. صاحبِ خانهای که ازش اتاق اجاره کردهام یک آقای ژاپنی است با موهای فرفری که یک عالمه کتاب ژاپنی خانهاش را فرا گرفته است. اتاق من هم پ
ایلان ماسک و گوریل فهیم
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
u200fیک وجه مشترک بین خودم و ایلان ماسک کشف کردم. اینکه هر دویمان در دوران نوجوانی طرفدار پر و پا قرص کتابهای ایزاک آسیموف بودیم. الآن ایلان ماسک رئیس تسلا هست و دارد به این فکر میکند که به کره مریخ سفینه بفرستد و شهرهای دنیا را با هایپرلوپ به همدیگر وصل کند. و من اینجا از خودم سلفی میگیرم با سیگار ...
سد قشلاق پیر نمیشود ولی ما پیر میشویم
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
نمیشد اسمش را ویلا گذاشت. یک خانه کوچک بود با نمای زمختی از آجر و ملات گچ و پنجرههای زنگ زده. جلوی ساختمان باغ نسبتا کوچکی بود با نهالهای تازه کاشته شده. به همراه جی جی و سین سین به آنجا رفتیم. جی
من و لیلی در میرزای شیرازی
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
یکی از بهترین جاهای تهران احتمالا خیابان میرزای شیرازی است. این را لیلی به من گفت وقتی که داشتیم پیاده به سمت موزه بتهوون در خیابان میرزای شیرازی حرکت میکردیم. گفت اگر دست خودش باشد دوست دارد اینجا
هر آدمی در زندگی برنامهای دارد تا وقتی که مشت توی صورتش فرود میآید
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
من اکثر صبحها قبل از اینکه به شرکت بروم لباس ورزشیام و کفشها کتانیام را میپوشم، بیرون از خانه میزنم و میدوم. همیشه هم یک مسیر ثابت برای دویدن دارم. از خیابان هوور میپیچم دست چپ و خیابان بلویو
چیزهای کوچک برای خوشحال ماندن در عصر دلگرفته بارانی شما
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
چیزهای کوچک برای خوشحال ماندن در عصر دلگرفته بارانی شما:1- دیدن فوارههایی که تو یک حوض کوچک بدون توجه به هیاهوی دنیا و روزمرگی آدمها و صدای بوق ماشینها و صدای ناقوس کلیسا کار خودشان را بیوقفه و خستگیناپذیر انجام میدهند.xa02- کشف کردن لانه یک پرنده بالای درختی که از کنارش رد میشوید.xa03- عکس انداختن ...
چند نکته درباره سرفه
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
۱- به طرز توقفناپذیری سرفه میکنم.۲- احتمالا تا چهار روز آینده میمیرم.۳- در طول روز حالم خیلی خوب است. مثل آدم زندگیام را میکنم و به روزمرگیهایم میرسم.۴- سرفهها ساعت یازده شب سراغم میآید و مثل
قصه های بابام
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
پدرم تاکید فوقالعادهای داشت که هیچوقت توی زندگیاش سرما نخورده است. یک جور روحیه رویینتنی و آشیلی به زندگی داشت. نه قرار بود هیچوقت سرما بخورد نه قرار بود موهایش سفید شود. بعد ما میدیدیم که خیلی ش
پندهای یک بوکسور
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
مایک یکی از مربیهای کلاس بوکسی است که من در آن شرکت میکنم. اهل بوسنی است. قد کوتاه و قیافه خشنی دارد. انگار قبل اینکه به کلاس بوکس برسد سه چهار نفر را تو راه ناک اوت کرده باشد. موقعی که مربی جلسه ب
کره زمین را به حال خودش بگذار
-
تاریخ: 1398/2/25 ساعت: 19:44
۱- دارم حساب بازنشستگی باز میکنم. وقتی که تو سی و سه سالگی حساب بازنشستگی باز میکنی به ابزورد بودن زندگی بیشتر پی میبری...۲- تا همین چند وقت پیش هر کسی حرف حساب بازنشستگی میزد در وضعیت انکار فرو م
بیا با همدیگر چای و شکلات بخوریم و گپ بزنیم
-
تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 17:20
سرعت زندگی و کارهایی که باید انجام بدهم تو این دو سه ماه اخیر چنان بالا گرفته بود که کاملا تبدیل به یک ماشین اتوماتیک شده بودم که مثلا تو یک خط تولید کارخانه فورد تو دیترویت آمریکا مشغول به جوش دادن
مرگ یک وبلاگنویس
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:42
-تو همون گوریل فهیمی که من قبلا میشناختم؟ -قسمت اول سوال بله، قسمت دوم رو نمیدونم. -وبلاگ مینوشتی؟ -آره. هنوزم مینویسم. -جنوبی هستی؟ -نه. ترکیبی از سنندج و کرج و تهران. -پس تو اون نیستی!
هفت دقیقه
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:42
چهار دقیقه به ساعت دوازده شب مانده. همچنان قطرات سرماخوردگی در درون بدنم چکه میکند. xa0من باید زود خودم را به تخت برسانم و جسم زهوار در رفتهام را زیر پتو قایم کنم. سلولهای مغزم دیگر توان فکر کردن ندا
مری کریسمس و سال نو مبارک و این حرفها
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:42
xa0ویرجینیا وولف عزیز، امیدوارم که حالت خوب باشد. از خواندن نامه زیبایت خیلی خوشحال شدم. همانطور که گفتی برای اینکه مثل بقیه خوش باشیم و فکر کنیم علیآباد ما هم شهر شد، مری کریسمس و سال نو مبارک. خیلی
دورافتادهترین نقطه جهان
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:42
امروز روز کریسمس از بیکاری و تنهایی به استارباکس پناه بردم. استارباکس همیشه پناهگاه خوبی است برای وقتهایی که آدم خالی میشود از تمام دنیا. ولی فکر کن چه اتفاقی افتاد. استارباکسهای اطراف خانهام را یکی یکی چک کردم. همهشان بسته بودند. شهری که استارباکسهایش بسته باشد تنهاترین و دورافتادهترین نقطه جهان اس...
قصههای من و بابام
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 16:42
1- یک کبابی در دوردستترین نقطه کرج وجود داشت به نام حاج عباس. وقتی پدرم میخواست مرا برای غذا خوردن به بیرون ببرد، باید یک ساعت رانندگی میکردیم تا به آنجا برسیم. اگر غذایش هم تمام شده بود گزینه دیگر