خوابهای خرچنگی
-
تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 22:49
دو سال از رفتن مامان میگذرد و من همچنان شبها خوابش را میبینم. چهار یا پنج بار در ماه. امشب بدتر از همیشه بود. ساعت دو شب از خواب پریدم. بدترین خواب بعد از مدتها. وقتی که بیدار شدم خودم را تنهاترین موجود دنیا حس کردم. تنها در آپارتمانم و تنها در شهری که در آن زندگی میکنم. نوشته شده توسط گ ف | در چهار...
پنج نکته درباره آگست 2023 در آنتالیا
-
تاریخ: 1402/5/21 ساعت: 22:13
یک. در حال حاضر در یک هتل جینگولی-تاریخی در آنتالیا اقامت دارم. با پوشیدن کلاه شاپو و قدم زدن در حیاط هتل احساس میکنم یک دیپلمات بریتانیایی در قرن هجدهم هستم که به عثمانی آمدهام تا درباره احداث کانال سوئز با مقامات عثمانی مذاکره کنم.عکسم را سیاه-سفید کردهام که بیشتر شبیه دیپلماتهای بریتانیایی بشوم.*...
دنیای رنگی شکوفههای گیلاس
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:10
پنج روزبود که تورنتو زیر مقدار انبوهی از ابر دفن شده بود. باران بیوقفه داشت شهر و آدمهایش را با هم در دریاچه اونتاریو غرق میکرد. ساعت شش عصر روز پنجشنبه بود. بعد از چند روز تمام انرژی درونیام را جمع کردم تا بالاخره توانستم از غار تنهاییام، استودیوی نقاشیام، بیرون بیایم. سه تا از آثاری که به تازگی نق...
روزهای برفی
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 23:21
یک. دلم برای شهر سینت لوییس در ایالت میزوری و دوستهایم در آنجا تنگ شده است. الآن یک سال و سه ماه است که به تگزاس مهاجرت کردهام. امروز داشتم تو فیسبوک چرخ میزدم که عکس محوطه موزه هنر سینت لوییس در فارست پارک در سال 1930 را دیدم وقتی که مردم تو یک روز برفی در نود سال پیش روی سرازیری جلوی موزه سرسرهباز...
حقایق غیر ضروری: پدرم در دهه هشتاد شمسی برای همیشه سبیلش را تراشید
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 21:50
دیشب یک خواب عجیب و غریب دیدم. تا حالا مغزم توی خواب اینجوری تصویرسازی نکرده بود و برایم جالب بود که نورونهای کذایی همچین چیزی را در خواب جلوی چشمهایم آورده است. خواب دیدم که داشتم تو خیابان راه میرفتم که رسیدم به یک پیکان کرم رنگ که کنار خیابان پارک کرده بود. داخل پیکان را نگاه کردم. یک زن و مرد تو...
مصائب وبلاگنویسی
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 13:59
دوستان عزیزم، خواستم به شما بگویم که فکر نکنید وبلاگنوسی خیلی کار جنگولکبازی و مفرحی است و در ردیفهای بالای هرم مزلو جای دارد... امروز تا ساعت پنج عصر ناهار نخورده بودم و نزدیک بود از گشنگی روی زمین مثل کالباس ولو شوم. تو خانه هم غذای آماده نداشتم. اینقدر در طول روزهای گذشته نیمرو و تخم مرغ پخته و ا...
شرکت در مراسم ترحیم
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 14:40
یکی از علایق پدرم شرکت در مراسم ترحیم بود. حتی برای فامیل دور آدمu200eهایی که جزو لیست تنفر پدرم بودند و آن آدمها گذرشان به بیست کیلومتری خانه ما هم نمیرسید. چرا که میدانستند پدرم ممکن است با تفنگ تکتیرانداز یک جایی از کوچه برایشان نشانه گرفته باشد. ولی کافی بود پسرخاله دخترعمه فرد کذایی (آقای شکوهی...
گوریل تراپی
-
تاریخ: 1401/11/30 ساعت: 15:03
امشب داشتم رانندگی میکردم و به سمت خانه میرفتم. خانم شین بهم تلفن زد. تا تلفن را برداشتم صدای گریه بلندش را شنیدم. داشت زار میزد. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. خیلی ترسیدم که چه اتفاقی برایش افتاده است. برایم تعریف کرد که تو رابطه با پارتنر جدیدش مشکل پیدا کرده. و اینکه تمام مشکلات زندگی هم روی دوشش ...
گوریل فیلسوف
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 19:48
الآن در ادامه خواندن آلن دوباتن به این جمله رسیدم: اندک زمانی بعد از مرگ برادرش، کلوئه دچار افکار عمیق فلسفی شده بود. برایم تعریف کرد: همه چیز برایم سوال برانگیز شد. باید درک میکردم مرگ چه مفهومی داره. و همین کافی بود که هر کسی رو به فیلسوفی تبدیل کنه. *دو سال از درگذشت مادرم میگذرد. چند روز پیش سال...
گوریل مصنوعی
-
تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 12:39
برف به صورت تکه های بزرگ و کرکی پایین می آمد و شهر کوچک را سفید پوش کرده بود. مهسا پشت پنجره کافه نشسته بود، قهوه اش را می خورد و مردمی را که با عجله در خیابان می آمدند تماشا می کرد. او احساس می کرد که از همه چیز جدا شده است، انگار که تماشاگر زندگی خودش است. او در مورد دوستانش، الهه و صحرا فکر کرد و...
کینگ گوریل اول
-
تاریخ: 1401/6/23 ساعت: 8:26
داشتم فکر میکردم من اگر جای کینگ چارلز سوم بودم میشدم کینگ سیاوش اول. میرفتم تو کاخ باکینگهام مینشستم و صبحانه انگلیسی میخوردم. ولی واقعا احساس میکنم حس بیخودی دارد. باید هفتاد سال منتظر میماندم تا این اتفاق بیافتد. بعد چهجور پادشاهی هستم که هیچکسی من را آنجای خودش هم حساب نمیکند. پرنس ویلیام هم برا...
دغدغههای به درد نخور گوریلی عصر پنجشنبهu202c
-
تاریخ: 1401/5/26 ساعت: 13:29
اسم سرخپوستی من ولو شده در کاناپه است. طبق اسم سرخپوستیام در کاناپه ولو شده بودم. پتو نداشتم و داشتم یخ میزدم. بعد از اینکه یک عالمه انرژی از ذخیره ارادهام مصرف کردم از جایم بلند شدم و آمد تو اتاق و پتو را از تخت برداشتم و رفتم رو کاناپه زیر پتو خزیدم. بعد تلفنم زنگ خورد. مجبور شدم بلند شوم و تلفنم ...
نوستالژی کاغذ کاهی
-
تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 14:42
موقعی که داشتم برای کنکور ریاضی فیزیک درس میخواندم یک پدیدهای وجود داشت به اسم کاغذ کاهی. واحد فروش کاغذ کاهی کیلوگرم بود. مثلا میرفتید از نوشتافزار فروشی نیم کیلو کاغذ کاهی میخریدید و میآوردید خانه و از آن به مثابه چرکنویس برای حل تستهای ریاضیات گسسته و مثلثات استفاده میکردید. من خیلی حس نوستالژیک ...
نوروز درمانگر غم روزهای از دست رفته
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 19:43
امسال میخواهم برای اولین بار بعد از سالها مراسم نوروز را به جا بیاورم. برای همین مقدار معتنابهی از چک لیست برای خودم درست کردهام. قرار است که آیین خانهتکانی را مثل یک موبد زرتشتی به جا بیاورم. زمین را تمیز کنم، پنجرهها را برق بیاندازم و ملحفهها را بشورم. بعد میخواهم سفره هفتسین هم بچینم. یادم است آخ...
یک روز پائولو کوئلویی
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 19:43
من در دوران تینیجری علاقه وافری به پائولو کوئلو و رمانهای آبگوشتیاش داشتم. مثل بقیه همنسلهایم از خواندن کیمیاگر شروع کردم و در ادامه ماجرا زهیر و ورونیکا و یک سری دیگر از کتابهایش را خواندم. گاهی وقتها خودم را یکی از شخصیتهای کتابهای کوئلو تصور میکردم. تو خیابان که راه میرفتم و وقتی یک گربه کنار کیس...
خاطرات عصر یخبندان
-
تاریخ: 1401/2/29 ساعت: 19:43
کنار گلهای سفید کوچکی ایستادهام که روی دیوار سیمانی یکنواخت و خاکستری کافه را پوشاندهاند. بهشان نزدیک شدم و از کمترین فاصله آنها را بو کردم. بوی ملایمی داشتند و اگر بخواهم بویشان را با رنگ توصیف کنم شاید بشود گفت که یک بوی سفید متمایل به صورتی داشتند. از آخرین باری که یادم میآید تو پیادهرو ایستادم و...
گوریل مسافر یا شاید هم گوریل پلو
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:38
در ادامه مسیرم به سمت سواحل شرقی یک روز را در شهر پیتسبرگ سپری کردم. قبلا خیلی درباره زیباییهای پیتسبرگ شنیده بودم و همیشه دوست داشتم یک بار هم که شده شهر پیتسبرگ را ببینم. پیتسبرگ روی یک دماغه ساخته شده است که بین دو رودخانه قرار گرفته. از رو نقشه که ببینید انگار نوک یک نیزه یک رودخانه اصلی را به د...
در جستجوی فانتزی اسبسواری
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:38
ماجرای خریدن اسب از المپیک 1996 شروع شد. یک بعد از ظهر تابستانی من و پدرم پای تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم به مسابقات اسبسواری المپیک نگاه میکردیم. سوارکارها با لباسهای عجیب و غریب از روی موانع میپریدند. دوربین روی صورت اسبها زوم میکرد. پدرم از زیبایی مسحور کننده اسبها تعریف میکرد. از روی صورت و جث...
فکرهای خرچنگی
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 22:38
1- صبح زود رفتم تو سالن ورزشی آپارتمان و رو تردمیل دویدم. بعدش هم یک عالمه دمبل زدم. در همان حین داشتم تو هدفون به ترانههای قدیمی گوگوش گوش میدادم. 2- تو راه برگشت به آپارتمان در آسانسور تنها بودم و با ترانه گوگوش که از هدفون پخش میشد تنهایی تو آسانسور حرکات نه چندان موزون از خودم درمیآوردم. حس کردم...
مرثیه ای برای یک خفاش
-
تاریخ: 1399/6/22 ساعت: 22:26
دیشب توی زمین تنیس وقتی که هوا گرگ و میش بود و چراغهای زمین هنوز روشن نشده بود دوستم اشتباهی به جای توپ تنیس به یک خفاش ضربه زد. یک خفاش کوچک که با ضربه راکت نقش زمین شد و مرد. هنوز برای اینکه تو بازی دیشبمان یک خفاش کشتیم غمگینم. گ ف | پنجشنبه ۱۳۹۹/۰۶/۰۶ | Let's block ads! (Why?)