
۱- گاهی مواقع آرزوهایی که به خاطر قوانین طبیعت هیچوقت امکانپذیر نخواهند بود توی خوابم برآورده میشوند. با اینکه تو خواب میبینم که آرزوی کذایی برآورده شده است ولی انگاری همچنان یک جای قضیه میلنگد. انگاری به یک ورژن خراب و پر از باگ از آرزوی مذکور رسیدهام.۲- تو کتاب شیمی دبیرستان واکنشهای شیمیایی را به واکنش برگشتپذیر و برگشتناپذیر تقسیمبندی کرده بودند. مرگ یک واکنش برگشتناپذیر است. هیچ وقت امکانپذیر نخواهد بود که مامان که چهار سال پیش از این دنیا رفت بتواند دوباره زنده شود.۳- با اینحال گاهی بهش فکر میکنم. اینقدر اسگل و عجیب و غریب هستم که یکی دو بار رفتم درباره روشهای علمی برای زنده کردن افراد مُرده تحقیق کردم. مثلا چجوری میشود از روی دیانای استخوان یا مو یک نمونه مشابه از فرد مذکور ساخت. بعد ...
ادامه مطلب
یک. دلم برای شهر سینت لوییس در ایالت میزوری و دوستهایم در آنجا تنگ شده است. الآن یک سال و سه ماه است که به تگزاس مهاجرت کردهام. امروز داشتم تو فیسبوک چرخ میزدم که عکس محوطه موزه هنر سینت لوییس در فارست پارک در سال 1930 را دیدم وقتی که مردم تو یک روز برفی در نود سال پیش روی سرازیری جلوی موزه سرسرهبازی میکردند. فارست پارک یک پارک خیلی بزرگ تو شهر سینت لوییس هست. مثل سنترال پارک نیویورک یا مموریال پارک هیوستون. من و چند تا از دوستانم دقیقا در همان محل دو سال پیش مشغول برفبازی و سر خوردن روی برف و درست کردن آدم برفی بودیم. دو تا عکسی که گذاشتهام مربوط به همان روز برفی دو سال پیش میشود. تو یکی از عکسها آدم برفیای که ساخته بودیم را میبینید. خودمان تیوب برای سرسره بازی نداشتیم. برای به افرادی که می...
ادامه مطلب
امسال میخواهم برای اولین بار بعد از سالها مراسم نوروز را به جا بیاورم. برای همین مقدار معتنابهی از چک لیست برای خودم درست کردهام. قرار است که آیین خانهتکانی را مثل یک موبد زرتشتی به جا بیاورم. زمین را تمیز کنم، پنجرهها را برق بیاندازم و ملحفهها را بشورم. بعد میخواهم سفره هفتسین هم بچینم. یادم است آخرین باری که سفره هفتسین چیدم فروردین 1384 بود. سال غمانگیزی بود. سالی بود که مامان و بابا از هم جدا شدند. مامان با برادرم به تهران رفتند. من و بابا تو کرج داشتیم برای یک ماه به دیوارهای خالی و سفید خانه نگاه میکردیم. نوروز شده بود و من برای اینکه یک مقدار دنیای خاکستری آن روزها را رنگی کنم تو اتاق خوابم یک هفتسین کوچک چیده بودم. با همان چیزهای دم دستی که از تو آشپزخانه پیدا میشد. سماق، سرکه، سیب و...
ادامه مطلب
من در دوران تینیجری علاقه وافری به پائولو کوئلو و رمانهای آبگوشتیاش داشتم. مثل بقیه همنسلهایم از خواندن کیمیاگر شروع کردم و در ادامه ماجرا زهیر و ورونیکا و یک سری دیگر از کتابهایش را خواندم. گاهی وقتها خودم را یکی از شخصیتهای کتابهای کوئلو تصور میکردم. تو خیابان که راه میرفتم و وقتی یک گربه کنار کیسههای زباله پاره و پوره به من خیره میشد حس میکردم که احتمالا دارد با من با یک زبان ماورایی صحبت میکند و درباره سرنوشت من پند و اندرز میدهد. انگاری که مثلا میخواهد بگوید که ارزش زندگی در حد همان کیسههای زباله است که گربه کذایی با دندانهایش آنها را دریده است. بعد یک کوچه بالاتر میرفتم و چند تا گنجشک روی جدول خیابان میدیدم و حس میکردم که روح چند نفر از اجداد پدریام در بدن آن گنجشکها حلول کرده است و حا...
ادامه مطلب
پدرم هر موقع میخواست من یا فرد دیگری از اعضای خانواده را خیلی جدی تهدید کند میگفت اگر فلان کار را انجام بدهی سبیلهایم را میتراشم. همینطور هر وقتی میخواست سر یک موضوع خیلی مهم شرطبندی کند میگفت...
ادامه مطلب
امروز شنبه بود. بعد از گذشت یک هفته هوای ابری و بارانی بالاخره آسمان صاف شده بود و آفتاب از پشت پنجره به داخل خانه میبارید. دیشب داشتم به یک ویدیوی آموزشی نگاه میکردم که چطور در عصر کرونا سعی کنیم ه...
ادامه مطلب
چند وقتی پیش یکی نوشته بود که زندگیمان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمانهای کوری و طاعون شده. این حرف کمکم دارد از طنز به واقعیت تبدیل میشود. انگار امیدی به دولتها هم نیست. دکتر فاوچی...
ادامه مطلب
من اکثر صبحها قبل از اینکه به شرکت بروم لباس ورزشیام و کفشها کتانیام را میپوشم، بیرون از خانه میزنم و میدوم. همیشه هم یک مسیر ثابت برای دویدن دارم. از خیابان هوور میپیچم دست چپ و خیابان بلویو ...
ادامه مطلب
ویرجینیا وولف عزیز، امیدوارم که حالت خوب باشد. از خواندن نامه زیبایت خیلی خوشحال شدم. همانطور که گفتی برای اینکه مثل بقیه خوش باشیم و فکر کنیم علیآباد ما هم شهر شد، مری کریسمس و سال نو مبارک. خیلی ...
ادامه مطلب
چه دیر آمدیو چه زود رفتیهمچون یک باران بهاریدر آخرین روز بهار...
ادامه مطلب
سلام. صدای مرا از آستین تگزاس در کافه بنو به وقت محلی هشت و دوازده دقیقهی شب میشنوید! خدمت شما عرض کنم که یک ساعت پیش همینجا جلسهی رونمایی از کتاب روزهای تاکسیدرمی شده داشتیم. من و جمع کوچک و جمع و جوری از ایرانیهای دوستداشتنی آستین در کنار آباژور و تابلوهای هیجانانگیز نقاشی و پنکهی سقفی خستگی ناپذیری که بیوقفه میچرخید دور هم جمع شدیم و در مورد چیزهای مختلف از کتاب و ادبیات و ایران بگیرید تا آستین و تگزاس و حتی برگزیت حرف زدیم! من هم به همراه آستینیهای مقیم به جنبش آستین را عجیب و غریب نگه دارید (Keep Austin Weird) پیوستم و در طول دو روزی که در ا...
ادامه مطلب
۱- دارم به صورت کاملا مولتیتسکی آشپزی میکنم: ماهی سالمون، زرشک پلو با مرغ و کیک گردو با دارچین.۲- این دومین بار است که کیک درست میکنم. بار قبلی خوشمزه بود ولی ظاهرش شبیه نقاشیهای اکسپرسیونیستی شده بود.۳- این بار از متدهای پیشرفته نچسبیدن کیک به قالب و گنبدی نشدن بالای کیک استفاده کردم.۴- برای نچسبیدن کیک به قالب، ته قالب را با مخلوط روغن و آرد چرب کنید.۵- برای گنبدی نشدن بالای کیک، مایهی کیک را به صورت همگن در تمام قالب پخش کنید و نه فقط در وسط آن....
ادامه مطلب
سلام.روز دختر مبارک!آیا میدانید روز دختر از کجا به وجود آمد؟ من کاملا وسط قضیه بودم وقتی که روز دختر روز دختر شد. دارم از منظر تاریخی عرض میکنم. طرفهای سال 1384 بود. ما یک فرهنگسرای خیلی خوب و شیک داشتیم تو بلوار فردوس تهران. اسمش فرهنگسرای فردوس بود. دو طبقه داشت و هر طبقه یک سالن بزرگ کتابخانه. همهی بچههای محله میچپیدیم آن تو برای کنکور درس میخواندیم و عصرها از سوپرمارکتی کنار فرهنگسرا پنیر خامهای میگرفتیم و از نانوایی کناریاش نان بربری داغ و بعد تو جمع تینیجری دم کنکوریمان نان و پنیر میخوردیم و حال دنیا را میکردیم. چند سال قبلت...
ادامه مطلب