
در این گزارش به بررسی کامل «محکوم به تنهایی» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. این را بنویسم بعد بروم به بقیه زندگیام برسم:1- پریهیلین یا حضیض خورشیدی نقطهای از مدار است که یک سیاره یا شهابسنگ به نزدیکترین فاصله به خورشید میرسد.2- دیروز همه داشتند میگفتند که امروز یعنی 29 اکتبر شهابسنگ 3I Atla...
ادامه مطلب
در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «در مصائب خانهبهدوشی» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اجارهنشینی یعنی اینکه هرازچندگاهی همه وسایل خانه را میچپانی در یک عالمه کارتن و کامیون اسبابکشی را بار میزنی و به یک آپارتمان جدید منتقل میشوی. یک سری خوبیهایی دارد. مثلا اینکه آدم را از یکنواختی کشدار دیوارهای همیشگی و ا...
ادامه مطلب
این را بنویسم بعد بروم به بقیه زندگیام برسم:1- پریهیلین یا حضیض خورشیدی نقطهای از مدار است که یک سیاره یا شهابسنگ به نزدیکترین فاصله به خورشید میرسد.2- دیروز همه داشتند میگفتند که امروز یعنی 29 اکتبر شهابسنگ 3I Atlas به حضیض خورشیدی میرسد و اگر در این محل حرکت غیر قابل پیشبینیای از خودش بروز دهد میشود حدس زد یک جور آدم فضایی سوار شهابسنگ شده و در حال گشت و گذار در نزدیکی زمین است.3- چند ساعت پیش شهابسنگ کذایی حضیض خورشیدی را رد کرده و به همان مسیر معمولی خودش در حال ادامه دادن است.4-...
ادامه مطلب
دو سال از رفتن مامان میگذرد و من همچنان شبها خوابش را میبینم. چهار یا پنج بار در ماه. امشب بدتر از همیشه بود. ساعت دو شب از خواب پریدم. بدترین خواب بعد از مدتها. وقتی که بیدار شدم خودم را تنهاترین موجود دنیا حس کردم. تنها در آپارتمانم و تنها در شهری که در آن زندگی میکنم. نوشته شده توسط گ ف | در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۰۳ | بخوانید...
ادامه مطلب
یک. دلم برای شهر سینت لوییس در ایالت میزوری و دوستهایم در آنجا تنگ شده است. الآن یک سال و سه ماه است که به تگزاس مهاجرت کردهام. امروز داشتم تو فیسبوک چرخ میزدم که عکس محوطه موزه هنر سینت لوییس در فارست پارک در سال 1930 را دیدم وقتی که مردم تو یک روز برفی در نود سال پیش روی سرازیری جلوی موزه سرسرهبازی میکردند. فارست پارک یک پارک خیلی بزرگ تو شهر سینت لوییس هست. مثل سنترال پارک نیویورک یا مموریال پارک هیوستون. من و چند تا از دوستانم دقیقا در همان محل دو سال پیش مشغول برفبازی و سر خوردن روی برف و درست کردن آدم برفی بودیم. دو تا عکسی که گذاشتهام مربوط به همان روز برفی دو سال پیش میشود. تو یکی از عکسها آدم برفیای که ساخته بودیم را میبینید. خودمان تیوب برای سرسره بازی نداشتیم. برای به افرادی که می...
ادامه مطلب
اسم سرخپوستی من ولو شده در کاناپه است. طبق اسم سرخپوستیام در کاناپه ولو شده بودم. پتو نداشتم و داشتم یخ میزدم. بعد از اینکه یک عالمه انرژی از ذخیره ارادهام مصرف کردم از جایم بلند شدم و آمد تو اتاق و پتو را از تخت برداشتم و رفتم رو کاناپه زیر پتو خزیدم. بعد تلفنم زنگ خورد. مجبور شدم بلند شوم و تلفنم را جواب بدهم. بعد از تلفن به سمت تخت آمدم و روی تختم ولو شدم. حالا من اینجا بدون پتو زیر سرما یخ زدهام و پتوی کذایی رو کاناپه رها شده و دیگر ارادهای برایم باقی نمانده که بتوانم به سمت کاناپه بروم و پتو را بیاورم این ور. نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۵ | بخوانید...
ادامه مطلب
امسال میخواهم برای اولین بار بعد از سالها مراسم نوروز را به جا بیاورم. برای همین مقدار معتنابهی از چک لیست برای خودم درست کردهام. قرار است که آیین خانهتکانی را مثل یک موبد زرتشتی به جا بیاورم. زمین را تمیز کنم، پنجرهها را برق بیاندازم و ملحفهها را بشورم. بعد میخواهم سفره هفتسین هم بچینم. یادم است آخرین باری که سفره هفتسین چیدم فروردین 1384 بود. سال غمانگیزی بود. سالی بود که مامان و بابا از هم جدا شدند. مامان با برادرم به تهران رفتند. من و بابا تو کرج داشتیم برای یک ماه به دیوارهای خالی و سفید خانه نگاه میکردیم. نوروز شده بود و من برای اینکه یک مقدار دنیای خاکستری آن روزها را رنگی کنم تو اتاق خوابم یک هفتسین کوچک چیده بودم. با همان چیزهای دم دستی که از تو آشپزخانه پیدا میشد. سماق، سرکه، سیب و...
ادامه مطلب
من در دوران تینیجری علاقه وافری به پائولو کوئلو و رمانهای آبگوشتیاش داشتم. مثل بقیه همنسلهایم از خواندن کیمیاگر شروع کردم و در ادامه ماجرا زهیر و ورونیکا و یک سری دیگر از کتابهایش را خواندم. گاهی وقتها خودم را یکی از شخصیتهای کتابهای کوئلو تصور میکردم. تو خیابان که راه میرفتم و وقتی یک گربه کنار کیسههای زباله پاره و پوره به من خیره میشد حس میکردم که احتمالا دارد با من با یک زبان ماورایی صحبت میکند و درباره سرنوشت من پند و اندرز میدهد. انگاری که مثلا میخواهد بگوید که ارزش زندگی در حد همان کیسههای زباله است که گربه کذایی با دندانهایش آنها را دریده است. بعد یک کوچه بالاتر میرفتم و چند تا گنجشک روی جدول خیابان میدیدم و حس میکردم که روح چند نفر از اجداد پدریام در بدن آن گنجشکها حلول کرده است و حا...
ادامه مطلب
پدرم هر موقع میخواست من یا فرد دیگری از اعضای خانواده را خیلی جدی تهدید کند میگفت اگر فلان کار را انجام بدهی سبیلهایم را میتراشم. همینطور هر وقتی میخواست سر یک موضوع خیلی مهم شرطبندی کند میگفت...
ادامه مطلب
امروز شنبه بود. بعد از گذشت یک هفته هوای ابری و بارانی بالاخره آسمان صاف شده بود و آفتاب از پشت پنجره به داخل خانه میبارید. دیشب داشتم به یک ویدیوی آموزشی نگاه میکردم که چطور در عصر کرونا سعی کنیم ه...
ادامه مطلب
چند وقتی پیش یکی نوشته بود که زندگیمان از قلعه حیوانات و ۱۹۸۴ عبور کرده و وارد رمانهای کوری و طاعون شده. این حرف کمکم دارد از طنز به واقعیت تبدیل میشود. انگار امیدی به دولتها هم نیست. دکتر فاوچی...
ادامه مطلب
این آخر هفته به یک پنل نویسندگان دعوت شدهام که درباره نوشتن کتابهایم و روند چاپ آنها توضیح دهم. وقتی که صاحب موسسه برای شرکت در پنل برایم دعوتنامه فرستاد داشتم از خوشحالی بال در میآوردم. حس بوکسوری را داشتم که سی سال از آخرین مبارزهاش گذشته است و حالا کاملا به دست فراموشی سپرده شده است. زندگی نکبتبار و بیهودهای دارد. تا اینکه بعد از گذشت تمام این سالها برای یک مبارزه جدید به رینگ بوکس دعوت میشود. دارم مثل بوکسور کذایی خودم را برای مبارزه جدید آماده میکنم....
ادامه مطلب
۱- دارم حساب بازنشستگی باز میکنم. وقتی که تو سی و سه سالگی حساب بازنشستگی باز میکنی به ابزورد بودن زندگی بیشتر پی میبری...۲- تا همین چند وقت پیش هر کسی حرف حساب بازنشستگی میزد در وضعیت انکار فرو م...
ادامه مطلب
ویرجینیا وولف عزیز، امیدوارم که حالت خوب باشد. از خواندن نامه زیبایت خیلی خوشحال شدم. همانطور که گفتی برای اینکه مثل بقیه خوش باشیم و فکر کنیم علیآباد ما هم شهر شد، مری کریسمس و سال نو مبارک. خیلی ...
ادامه مطلب
چه دیر آمدیو چه زود رفتیهمچون یک باران بهاریدر آخرین روز بهار...
ادامه مطلب
همانطور که میدانید آیکیا فروشگاه زنجیرهای لوازم خانگی است که اتفاقا هاتداگهای خوشمزه هم دارد و تازه چونکه یک شرکت سوئدی است، در بوفهاش هم میتوانید غذای سوئدی بخورید. من یکی دوباری آیکیای شیکاگو را رفته بودم. ولی تازگیها یعنی همین یکی دو سال پیش شهر ما هم آیکیادار شده است و من بالاخره امروز رفتم که افتتاحش کنم. همه مردم آمده بودند که چوب و تخته و مبل و آباژور و قابلمه و کفگیر و موکت و میز و از اینجور چیزها بخرند. ولی من در نهایت تنها چیزهایی که تو زنبیل خریدم گذاشتم شکل...ات و عروسک لاکپشتی است که تو عکس مشاهده میکنید. یعنی یک لحظه فکر کردم بعد این همه عمر و این همه لباس پاره کردن آخرسر هم چیزی هیجانانگیزتر از شکلات و عروسک لاکپشت از آن فروشگاه غولپیکر پیدا نکردم. این احتمالا نشان میدهد که ک...
ادامه مطلب
۱- دارم به صورت کاملا مولتیتسکی آشپزی میکنم: ماهی سالمون، زرشک پلو با مرغ و کیک گردو با دارچین.۲- این دومین بار است که کیک درست میکنم. بار قبلی خوشمزه بود ولی ظاهرش شبیه نقاشیهای اکسپرسیونیستی شده بود.۳- این بار از متدهای پیشرفته نچسبیدن کیک به قالب و گنبدی نشدن بالای کیک استفاده کردم.۴- برای نچسبیدن کیک به قالب، ته قالب را با مخلوط روغن و آرد چرب کنید.۵- برای گنبدی نشدن بالای کیک، مایهی کیک را به صورت همگن در تمام قالب پخش کنید و نه فقط در وسط آن....
ادامه مطلب
سلام.روز دختر مبارک!آیا میدانید روز دختر از کجا به وجود آمد؟ من کاملا وسط قضیه بودم وقتی که روز دختر روز دختر شد. دارم از منظر تاریخی عرض میکنم. طرفهای سال 1384 بود. ما یک فرهنگسرای خیلی خوب و شیک داشتیم تو بلوار فردوس تهران. اسمش فرهنگسرای فردوس بود. دو طبقه داشت و هر طبقه یک سالن بزرگ کتابخانه. همهی بچههای محله میچپیدیم آن تو برای کنکور درس میخواندیم و عصرها از سوپرمارکتی کنار فرهنگسرا پنیر خامهای میگرفتیم و از نانوایی کناریاش نان بربری داغ و بعد تو جمع تینیجری دم کنکوریمان نان و پنیر میخوردیم و حال دنیا را میکردیم. چند سال قبلت...
ادامه مطلب