
در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «دفن شده در دیتاسنتر پیونن» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. همینجوری از سر بیکاری رفتم اسم فامیلم را در اینستاگرام جستجو کردم. تو یک اکانت در اعماق اینستاگرام با این عکس مواجه شدم. توی کپشن نوشته بود: مرحوم مظفر گوریلی (فرض کنید گوریلی اسم خانوادگی من است).خب من این...
ادامه مطلب
دیروز یکی از دوستهایم گفت تو خودت را خیلی میگیری و خیال میکنی از دماغ فیل افتادهای. از این حرفش خیلی خوشم آمد. به این دلیل که من تا الآن برعکسش را فکر میکردم و حس میکردم زیادی مهربان و گوگولی هستم. بعضی موقعها دوست دارم یک سری آدمها ازم متنفر باشند و من را تو لیست تنفرشان قرار بدهند. اصلا این برای مارکتینگ هم خوب است. یکی از اصول مارکتینگ که تازگیها درباهاش خواندم این است که یک سری هم از شما متنفر باشند. حضرت ترامپ هم همینجوری مارکتینگ میکند برای خودش. حالا اگر ببینم تعداد آدمهایی که ازم متنفر میشوند روز به روز افزایش قابل توجهی پیدا میکند شاید برای دوره بعدی در انتخابات آمریکا برای رئیس جمهوری کاندید شدم. نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۳/۰۵/۳۰ | بخوانید...
ادامه مطلب
امشب داشتم رانندگی میکردم و به سمت خانه میرفتم. خانم شین بهم تلفن زد. تا تلفن را برداشتم صدای گریه بلندش را شنیدم. داشت زار میزد. تا حالا اینجوری ندیده بودمش. خیلی ترسیدم که چه اتفاقی برایش افتاده است. برایم تعریف کرد که تو رابطه با پارتنر جدیدش مشکل پیدا کرده. و اینکه تمام مشکلات زندگی هم روی دوشش تلنبار شده است. خانواده، کار، مهاجرت، رابطه، اینکه هنوز نمیداند کجای زندگی ایستاده است و قرار است چه اتفاقی بیافتد. احساس کردم همه چیزهایی که خودم بهشان فکر میکنم و خودم با آنها دست و پنجه نرم میکنم را یک نفر دیگر دارد بلند بلند و پشت مقدار معتنابهی گریه برایم بازگو میکند. تنها فرقش این بود که من در ماشین و در حال گوش دادن به لئونارد کوهن و تو دل خودم بهشان فکر میکنم و او حداقل این بخت را داشت که ...
ادامه مطلب
یک. شاید من باید به نوشتن بر گردم. دلم برای نوشتن تنگ شده است. اینجا ساعت یازده و چهل دقیقه شب است و الآن صدای اتوبوسی میآید که در کنار آپارتمان من متوقف شده است تا مسافرهای آخر شب را سوار کند. زندگی...
ادامه مطلب
سکانس اول: پدرم علاقه مفرطی به ماشین پیکان داشت. میگفت تکنولوژی پیکان برای کشور انگلیس است و برای همین پیکان یک سر و گردن از بقیه ماشینها بالاتر است. کشورهای دیگر از ژاپن بگیرید تا آلمان و آمریکا، ه...
ادامه مطلب
ساعت پنج صبح است. من یک مسافر تنها در یک شهر غولپیکر و سرد هستم. صاحبِ خانهای که ازش اتاق اجاره کردهام یک آقای ژاپنی است با موهای فرفری که یک عالمه کتاب ژاپنی خانهاش را فرا گرفته است. اتاق من هم پ...
ادامه مطلب
نمیشد اسمش را ویلا گذاشت. یک خانه کوچک بود با نمای زمختی از آجر و ملات گچ و پنجرههای زنگ زده. جلوی ساختمان باغ نسبتا کوچکی بود با نهالهای تازه کاشته شده. به همراه جی جی و سین سین به آنجا رفتیم. جی ...
ادامه مطلب
یکی از بهترین جاهای تهران احتمالا خیابان میرزای شیرازی است. این را لیلی به من گفت وقتی که داشتیم پیاده به سمت موزه بتهوون در خیابان میرزای شیرازی حرکت میکردیم. گفت اگر دست خودش باشد دوست دارد اینجا ...
ادامه مطلب
1- یک کبابی در دوردستترین نقطه کرج وجود داشت به نام حاج عباس. وقتی پدرم میخواست مرا برای غذا خوردن به بیرون ببرد، باید یک ساعت رانندگی میکردیم تا به آنجا برسیم. اگر غذایش هم تمام شده بود گزینه دیگر...
ادامه مطلب
یک آقایی تو یوتیوب هست که ساکسیفون میزند. اسمش هست جیمی ساکس. اکثر ویدیوهایش سیاه و سفید هست و آنها را خودش ضبط میکند.تازگیها خیلی جیمی ساکس گوش میدهم. شام میخورم و جیمی ساکس گوش میدهم. دوش می...
ادامه مطلب
از سه هفته پیش که منشی شرکتمان چای را "آب برگ" توصیف کرد، نوستالژی نوشیدن چای عصرگاهیام را از دست دادهام....
ادامه مطلب
من در این گوشه اتاق آرام دراز کشیدهام و برای ساعتها به لغزش خستگیناپذیر سیمهای ویلونسل گوش میدهم که مثل موج تمام اتاق را و مرا و بیخوابی را غرق در خودش کرده است. شب دراز است و بیخوابی امان آدم را میبرد. شب دراز است و سایههای اشیاء بزرگتر از همیشه بر روی دیوار ایستادهاند و با اوج و فرود نتها میرقصند... تا صبح....
ادامه مطلب
سرزمین مناتاق خواب کوچکم استدر میان شهرک مسکونی دور افتاده ایو دانشگاهی گمنامرها شده در جنگلو والمارتی سرددر ساعت ۱۲ شببا کارکنانی خواب آلوده و غمگین...
ادامه مطلب