خرید بک لینک

در این گزارش به بررسی کامل «اثر هندوانه‌ای» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

سال ۲۰۱۴، یعنی یازده سال پیش، وقتی که هنوز در دهه بیست زندگی‌ام بودم از یک دختره که توی دانشگاهمان بود خوشم آمده بود. ولی او من را دوست نداشت. با هم چند بار رفته بودیم بیرون. شراب نوشیده بودیم. تو خیابان‌های یخ‌زده سینت‌لوییس راه می‌رفتیم. تو کافه، داخل قهوه‌مان بستنی می‌ریختیم و ترکیب جدید را که فکر می‌کردیم اختراع خودمان است امتحان می‌کردیم. یک بار به یک جز کلاب رفتیم و به موسیقی ساکسیفون گوش دادیم، کنار ‌سیاه‌پوست‌های گوگولی آمریکایی که لباس‌های جینگول مینگول می‌پوشیدند و با ریتم موزیک ساکسیفون رقص‌های اگزاتیک می‌کردند.
یک شب بعد از شام رفتیم سوپرمارکت که با هم برای خانه‌هایمان خرید کنیم. وقتی که داشت با ضربه زدن به هندوانه‌ها محتوای داخل آن‌ها را حدس می‌زد رو به من کرد و بهم گفت: "می‌دونی من از مصاحبت باهات لذت می‌برم. آدم جالبی هستی. ولی راستش رو بخوای فکر نمی‌کنم بتونیم با هم ادامه بدیم. می‌تونیم دوست‌های معمولی باشیم. امیدوارم بتونی آدم مناسب زندگیتو پیدا کنی."
این جمله امیدوارم بتوانی آدم مناسب زندگی‌ات را پیدا کنی، منفورترین جمله دنیاست. لطفا در پایان روابط خودتان با آدم‌ها این جمله را به هیچ کسی نگویید. بهتر است به طرف مقابل بگویید ازت متنفرم و از زندگی‌ام گمشو بیرون. اگر بهم می‌گفت از زندگی‌ام گمشو بیرون بهتر می‌توانستم قبول کنم تا اینکه بهم بگوید امیدوارم بتوانی آدم زندگی‌ات را پیدا کنی. به آدم این حس را می‌دهد که رو تخت بیمارستان دراز کشیده‌ای و بعد پزشک احمدی بیاید بالای سرت و بگوید امیدوارم در دنیای بعدی‌ بتوانی زندگی خوبی داشته باشی و بعد همانجا آمپول هوا را داخل شریان قدامی بازویت خالی کند.
با همدیگر به سمت خانه من رفتیم. ماشینش را کنار خانه من پارک کرده بود. کمکش کردم که وسایل خرید را به ماشینش انتقال بدهیم. از هم خداحافظی کردیم. سوار ماشین شد، ماشین را روشن کرد و به سمت خانه‌اش حرکت کرد.
روز بعد که وارد ماشین شدم، روی صندلی عقب دیدم که هندوانه‌اش تو ماشین من جا مانده. بهش اس‌ام‌اس دادم و گفتم هندوانه‌ات را تو ماشینم جا گذاشتی.
ما تصمیم گرفته بودیم که دیگر همدیگر را نبینیم و حالا هندوانه‌اش روی صندلی عقب ماشین من جا خوش کرده بود.
شاید اگر شخصیت‌های یکی از رمان‌های میم مودب‌پور بودیم آن هندوانه باعث می‌شد که دوباره همدیگر را ببینیم و بعد از چند ماه ازدواج می‌کردیم و برای بچه‌هایمان تعریف می‌کردیم که یک هندوانه باعث به دنیا آمدن شما شده است.
ولی بیرون از رمان میم مودب‌پور و تو زندگی واقعی این داستان بیشتر شبیه فیلم‌های اصغر فرهادی تمام می‌شود و ممکن است دو سکانس پایانی داشته باشد. سکانس اول: ساعت نه صبح من برای صبحانه در حال خوردن نان و پنیر و هندوانه هستم. سکانس دوم: یک هندوانه بعد از چند ماه در یخچال خانه مچاله شده و کپک زده و در نهایت به پرتاب شدن داخل سطل زباله محکوم شده است.

برچسب: نویسنده: سام نیک‌فر تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 15:20

صفحه بندی