
در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «در مصائب خانهبهدوشی» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. اجارهنشینی یعنی اینکه هرازچندگاهی همه وسایل خانه را میچپانی در یک عالمه کارتن و کامیون اسبابکشی را بار میزنی و به یک آپارتمان جدید منتقل میشوی. یک سری خوبیهایی دارد. مثلا اینکه آدم را از یکنواختی کشدار دیوارهای همیشگی و ا...
ادامه مطلب
در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «دفن شده در دیتاسنتر پیونن» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. همینجوری از سر بیکاری رفتم اسم فامیلم را در اینستاگرام جستجو کردم. تو یک اکانت در اعماق اینستاگرام با این عکس مواجه شدم. توی کپشن نوشته بود: مرحوم مظفر گوریلی (فرض کنید گوریلی اسم خانوادگی من است).خب من این...
ادامه مطلب
خانم چینی میز کناریام در کافه پشت سر هم به دوستش میگوید دو دو دو دو دو. احتمالا دو معنی بله و آره میدهد. اینکه میگویند در محیط زبان را یاد بگیرید یعنی همین. کم کم دارم چینی یاد میگیرم. نوشته شده توسط گ ف | در دوشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۰۶ | بخوانید...
ادامه مطلب
یک. در حال حاضر در یک هتل جینگولی-تاریخی در آنتالیا اقامت دارم. با پوشیدن کلاه شاپو و قدم زدن در حیاط هتل احساس میکنم یک دیپلمات بریتانیایی در قرن هجدهم هستم که به عثمانی آمدهام تا درباره احداث کانال سوئز با مقامات عثمانی مذاکره کنم.عکسم را سیاه-سفید کردهام که بیشتر شبیه دیپلماتهای بریتانیایی بشوم.*دو. در یک کافه به اسم ساد در آنتالیا هستم. دارم لاته مینوشم. ساعت یک بعد از ظهر است. هوای بیرون گرم و شرجی است. هنوز دریا را ندیدهام. میخواهم کمی هوا خنکتر شود و بعد بروم لب آب. داشتم فکر میکردم الآن کدام دریا است که در کنار آنتالیا قرار گرفته و موجهایش را به ساحل آنتالیا میکوبد. همین الآن نقشه را چک کردم. دریای مدیترانه. جغرافیای من در حد یک کودک هفت ساله است. شاید دلیلش این است که این طرفها دریا...
ادامه مطلب
یک. دلم برای شهر سینت لوییس در ایالت میزوری و دوستهایم در آنجا تنگ شده است. الآن یک سال و سه ماه است که به تگزاس مهاجرت کردهام. امروز داشتم تو فیسبوک چرخ میزدم که عکس محوطه موزه هنر سینت لوییس در فارست پارک در سال 1930 را دیدم وقتی که مردم تو یک روز برفی در نود سال پیش روی سرازیری جلوی موزه سرسرهبازی میکردند. فارست پارک یک پارک خیلی بزرگ تو شهر سینت لوییس هست. مثل سنترال پارک نیویورک یا مموریال پارک هیوستون. من و چند تا از دوستانم دقیقا در همان محل دو سال پیش مشغول برفبازی و سر خوردن روی برف و درست کردن آدم برفی بودیم. دو تا عکسی که گذاشتهام مربوط به همان روز برفی دو سال پیش میشود. تو یکی از عکسها آدم برفیای که ساخته بودیم را میبینید. خودمان تیوب برای سرسره بازی نداشتیم. برای به افرادی که می...
ادامه مطلب
دیشب یک خواب عجیب و غریب دیدم. تا حالا مغزم توی خواب اینجوری تصویرسازی نکرده بود و برایم جالب بود که نورونهای کذایی همچین چیزی را در خواب جلوی چشمهایم آورده است. خواب دیدم که داشتم تو خیابان راه میرفتم که رسیدم به یک پیکان کرم رنگ که کنار خیابان پارک کرده بود. داخل پیکان را نگاه کردم. یک زن و مرد تو ماشین نشسته بودند. و یک پسر بچه شش ساله روی پای راننده نشسته بود. همه داشتند به من نگاه میکردند که نزدیکشان میشدم. وقتی که نزدیکتر شدم آن آدمها را شناختم. مادر، پدر، و برادرم بودند در سال 1365. احتمالا چند ماه قبل از به دنیا آمدن من بود. برادرم شش سالش بود و روی پای پدرم نشسته بود. پدرم هنوز سبیل دهه شصتیاش را داشت. (پدرم بعدها در دهه هشتاد سبیلش را برای همیشه تراشید. این موضوع را میشود تو کتاب ح...
ادامه مطلب
یکی از علایق پدرم شرکت در مراسم ترحیم بود. حتی برای فامیل دور آدمu200eهایی که جزو لیست تنفر پدرم بودند و آن آدمها گذرشان به بیست کیلومتری خانه ما هم نمیرسید. چرا که میدانستند پدرم ممکن است با تفنگ تکتیرانداز یک جایی از کوچه برایشان نشانه گرفته باشد. ولی کافی بود پسرخاله دخترعمه فرد کذایی (آقای شکوهی) که در لیست تنفر پدرم بود بمیرد. آن وقت پدرم بعد از ظهر وقتی از سر کار به خانه میآمد به من میگفت: امروز عصر باید بریم مراسم ختم پسرخاله دخترعمه آقای شکوهی. من بهش میگفتم ولی امروز امتحان فاینال کلاس زبانم است و اگر شرکت نکنم دوباره مجبورم ترم را از اول ثبت نام کنم. "اشکال نداره پسر. زبان رو همیشه میتونی یاد بگیری. ولی ما جلوی شکوهی آبرو داریم و خیلی بد میشه که مراسم ختم پسرخاله دخترعمهاش نریم.""ت...
ادامه مطلب
اسم سرخپوستی من ولو شده در کاناپه است. طبق اسم سرخپوستیام در کاناپه ولو شده بودم. پتو نداشتم و داشتم یخ میزدم. بعد از اینکه یک عالمه انرژی از ذخیره ارادهام مصرف کردم از جایم بلند شدم و آمد تو اتاق و پتو را از تخت برداشتم و رفتم رو کاناپه زیر پتو خزیدم. بعد تلفنم زنگ خورد. مجبور شدم بلند شوم و تلفنم را جواب بدهم. بعد از تلفن به سمت تخت آمدم و روی تختم ولو شدم. حالا من اینجا بدون پتو زیر سرما یخ زدهام و پتوی کذایی رو کاناپه رها شده و دیگر ارادهای برایم باقی نمانده که بتوانم به سمت کاناپه بروم و پتو را بیاورم این ور. نوشته شده توسط گ ف | در سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۵ | بخوانید...
ادامه مطلب
امسال میخواهم برای اولین بار بعد از سالها مراسم نوروز را به جا بیاورم. برای همین مقدار معتنابهی از چک لیست برای خودم درست کردهام. قرار است که آیین خانهتکانی را مثل یک موبد زرتشتی به جا بیاورم. زمین را تمیز کنم، پنجرهها را برق بیاندازم و ملحفهها را بشورم. بعد میخواهم سفره هفتسین هم بچینم. یادم است آخرین باری که سفره هفتسین چیدم فروردین 1384 بود. سال غمانگیزی بود. سالی بود که مامان و بابا از هم جدا شدند. مامان با برادرم به تهران رفتند. من و بابا تو کرج داشتیم برای یک ماه به دیوارهای خالی و سفید خانه نگاه میکردیم. نوروز شده بود و من برای اینکه یک مقدار دنیای خاکستری آن روزها را رنگی کنم تو اتاق خوابم یک هفتسین کوچک چیده بودم. با همان چیزهای دم دستی که از تو آشپزخانه پیدا میشد. سماق، سرکه، سیب و...
ادامه مطلب
ماجرای خریدن اسب از المپیک 1996 شروع شد. یک بعد از ظهر تابستانی من و پدرم پای تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم به مسابقات اسبسواری المپیک نگاه میکردیم. سوارکارها با لباسهای عجیب و غریب از روی موانع میپریدند. دوربین روی صورت اسبها زوم میکرد. پدرم از زیبایی مسحور کننده اسبها تعریف میکرد. از روی صورت و جثه اسبها نژادشان را بهم میگفت. اسب عرب. اسب ترکمن.بهم گفت در جوانی اسبسواری میکرده و یک بار هم در مسابقات اسبسواری نفر اول شده است. جایزه مسابقه اسبسواری یک زین چرمی دستساز بوده که قبلا متعلق به شاه مملکت بوده است. و بعد به پدرم به خاطر برنده شدن در مسابقات اسبسواری جایزه داده بودند. من به عنوان نویسنده این سطور نمیتوانم این حرف را تایید یا تکذیب کنم. ولی زین کذایی که پدرم داشت دربارهاش حرف میزد در...
ادامه مطلب
پدرم هر موقع میخواست من یا فرد دیگری از اعضای خانواده را خیلی جدی تهدید کند میگفت اگر فلان کار را انجام بدهی سبیلهایم را میتراشم. همینطور هر وقتی میخواست سر یک موضوع خیلی مهم شرطبندی کند میگفت...
ادامه مطلب
آقای رضایی دوست پدرم بود که تو یک پاساژ تاریک و تا حدودی غمگین راسته خیابان اصلی گوهردشت کرج یک کتابفروشی دنج و هیجانانگیز داشت. همیشه وقتی با پدرم به آنجا میرفتیم انگار وارد دنیای عجایب شده باشم. ...
ادامه مطلب
همیشه یک عالمه آدم به من هجوم میآورند و میگویند قبلاها بهتر مینوشتی و الآن فقط شعر و وعر مینویسی. میخواهم بگویم که به درک که چنین فکر میکنید. من یک موجود بیولوژیک هستم که در ادامه پستی بلندیهای...
ادامه مطلب
ساعت پنج صبح است. من یک مسافر تنها در یک شهر غولپیکر و سرد هستم. صاحبِ خانهای که ازش اتاق اجاره کردهام یک آقای ژاپنی است با موهای فرفری که یک عالمه کتاب ژاپنی خانهاش را فرا گرفته است. اتاق من هم پ...
ادامه مطلب
یکی از بهترین جاهای تهران احتمالا خیابان میرزای شیرازی است. این را لیلی به من گفت وقتی که داشتیم پیاده به سمت موزه بتهوون در خیابان میرزای شیرازی حرکت میکردیم. گفت اگر دست خودش باشد دوست دارد اینجا ...
ادامه مطلب
من اکثر صبحها قبل از اینکه به شرکت بروم لباس ورزشیام و کفشها کتانیام را میپوشم، بیرون از خانه میزنم و میدوم. همیشه هم یک مسیر ثابت برای دویدن دارم. از خیابان هوور میپیچم دست چپ و خیابان بلویو ...
ادامه مطلب
چیزهای کوچک برای خوشحال ماندن در عصر دلگرفته بارانی شما:1- دیدن فوارههایی که تو یک حوض کوچک بدون توجه به هیاهوی دنیا و روزمرگی آدمها و صدای بوق ماشینها و صدای ناقوس کلیسا کار خودشان را بیوقفه و خستگیناپذیر انجام میدهند.2- کشف کردن لانه یک پرنده بالای درختی که از کنارش رد میشوید.3- عکس انداختن از منظره بیرون از پشت پنجرهای که دانههای باران آن را فرا گرفته است.4- خوردن سوپ بروکلی و نوشتن یادداشتهای روزانه در دفتر مورد علاقهتان....
ادامه مطلب
۱- به طرز توقفناپذیری سرفه میکنم.۲- احتمالا تا چهار روز آینده میمیرم.۳- در طول روز حالم خیلی خوب است. مثل آدم زندگیام را میکنم و به روزمرگیهایم میرسم.۴- سرفهها ساعت یازده شب سراغم میآید و مثل...
ادامه مطلب
رولان بارت (محبوب قلبها) کتاب هیجانانگیزی دارد با عنوان امپراتوری نشانهها. این کتاب در مورد سرزمین اسرارآمیزی به نام ژاپن صحبت میکند که فرهنگ آن مملو است از استعارهها و نشانهها. از هاراکیری بگیرید تا هایکو تا آشپزی ژاپنی. طبق کتاب امپراتوری نشانهها ویژگی خاصی که آشپزی ژاپنی دارد این است که مواد غذایی مختلف به صورت ابتدایی و اولیه کنار همدیگر قرار میگ...
ادامه مطلب
ساعت هفت صبح تقاطع دیل و مککازلند ایستاده بودم و منتظر بودم که چراغ سبز شود و خواب همچنان در چشمهایم موج میزد و ذهنم همچنان درگیر خوابهایی بود که دیشب دیده بودم و مغزم مثل میدان انقلاب شلوغ و پر دود و بوق بود و در عالم خودم بودم که سرم را پایین انداختم و ناگهان این برگ کوچک را دیدم کنار کفشم روی پیادهرو افتاده بود؛ به من خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد.انگار که برای سالها میشناختمش. تنها کاری که انجام دادم این بود که ازش عکس بگیرم؛ در کنار پیادهروی سیمانی. حالا دارمفکر میکنم که الآن این نیمه شب دارد چهکار میکند. بچه که بودم ویر این را داشتم که فکر کنم اشیاء چه بلایی سرشان میآید. وقتی که قایق کاغذی را توی جوب پر از آب رها میکنی چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد؟ و حالا دارم به سرنوشت این برگ فکر میکنم...
ادامه مطلب